|
آنچه حس کردنی است
|
و آرامش زاده ی چشمان توست ...
وقتی آسمان به غربتی خاک آلود نشسته است و زمین
چشمدار بارانی مداوم است .
.
.
.
چه شیرین به شور میافکنی ، زندگی شاعری از دست رفته را ...

یک سال ،بی دریغ روزهای خوش میگذرد...
یک سال تمام .
و تو تازه می فهمی که چقدر قد کشیده ای توی قاب بسته آینه...
یک سال می گذرد و تو به آنی مرور می کنی هر لحظه را ، بی وقفه ای که نفسی تازه کنی یا دستی روی زانو بگذاری.
یک سال تمام مرور می شود و می رسی درست به ابتدای یک وحشت مبهم ، به شکی که خوب خوب می خواستی کابوس واره ای باشد شاید ...
به شکی که در انتهای دل ضربه های تحویل سال نو لرزه می اندازد بر دستهایی که شاید دیگر نباشند.
بی گمان همه می دانیم که عیدانه ی آخری را کنار هم نشسته ایم و هنوز دل قرص حضور حرمت خانه ایم.
بی شک اما...
دلت نمی آید که دیوان حافظ را بگشایی ، می دانی که آخرین سال است.
بلند می گویی بی شک امسال سال خوبی است ،( توی دل اما به هر چه نوروز است لعنت می فرستی و می دانی که نیست.)
دوباره مرور میشود این سال لعنتی ُ می رسی به نفس های به شماره افتاده مرد .
می بینی که چگونه فقط نگاه می کند . خم می شوی دست می اندازد دور گردنت ، ...
خاطرات شکسته را بر نمی تابی ، اما شب همچنان مرور می شود .
خودت را می بینی در مرکز هجمه گریه وشیون ، عیدانه به یادت می آید به فکر نوروز می افتی به فکر آنکه بر روی سنگ سرد باید هفت سین بیارایی.
مرور می شوی اینبار ، دلت دیگر تاب بهار ندارد .
کاش ...
خواب میبینم جنگ شده ...
دیگه مدتهاست با وحشت از خواب نمی پرم ، اما خیلی خسته ، چرا ...
حوصله شلوغی مترو رو ندارم ، تاکسی می گیرم، ملاقلی پورم دق کرده...
راننده به حرف می آد ، به حرفش می آرم ، حوصله سکوت ندارم.
می گه بیست و پنج ساله تو ارتشه ، باز می گه هم عین هشت سال رو تو جبهه بوده ، میگه که تا ۲ صبح رو تاکسی کار می کنه.
خیلی چیزا می گه ، اما یکیش خیلی درد داره ، می گه از منطقه که بر میگشته دخترش ، عمو صداش می کرده، از بس که غریبه بوده و دیر ...
می دونم چرا یاد گیلانه می افتم، جنگ خیلی کثیفه.

روسری آبی ات را در کدامین بزنگاه به دست باد سپردی؟!
که هزاران سال است ...
نام تو بر زبان درختان جاریست ...
